سيد محمد باقر برقعى
2928
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از سوز تف هجرت چون نار شرر بارم * در طىّ ره وصلت چون باد سبكخيزم اجزاى وجودم را بگرفت سراسر دوست * از هرچه به غير از دوست بيزارم و بگريزم زان قامت موزونت اين شعر درر بارم * زان چهرهء گلگونت اين طبع گهرريزم از دايرهء فرمان « كاشف » نرود بيرون * حكم از تو كه بنشينم رأى از تو كه برخيزم عقيدهء شاعر ز مهر خوبرويان دل بريدن * ز وصل گلعذاران پا كشيدن ز اقيانوس اطلس پاى بسته * به يك هنگام تا ساحل جهيدن خميده پشت بار كوه بر دوش * به سنگستان چهل منزل دويدن شبانگه در ميان خار خفتن * سحرگه خواب وحشتناك ديدن لبتشنه كنار آب مردن * بريده سر ميان خون طپيدن به نزد من هزاران بار بهتر * كه در دامان ذلّت آرميدن سوگند به عدل جنگ است اگرچه آتشى عالمسوز * آينده بود ز صلح گيتى افروز هم جنگ طلب ز بن برافتد هم جنگ * سوگند به عدل ، صلح باشد پيروز رخسار هنر بر دامن آزادگى ار چنگ زنى به * دل بر سر اين كار به دريا فكنى به سدّى بود عادات و طلسمى بود اوهام * آن را ز بن اندازى و اين را شكنى به نخلى كه بود مايهء خون جگر و رنج * از بيخ براندازى و از ريشه كنى به رخسار هنر اى پسر از چيست كه پوشى * فضل و هنر و حسن و ملاحت علنى به خورشيد صفت نورفشان باش به كردار * مانا كه در اين مرحلهات بىدهنى به در محفل ارباب فن و فضل و بلاغت * هشدار ، كه خاموشىات از كمسخنى به در علم نكوشيدن و در جهل بماندن * هرچند بسى بد بود از ما و منى به آزاد چنان سرو شو از بار تعلّق * دل گر ندهى هيچ به دنياى دنى به از « كاشف » ره يافته گر پرسى از اسرار * گويد كه نديديم ز بىخويشتنى به